تبلیغات
دوست داران زبان فرانسه - داستان کوتاه به زبان فرانسه _ Le mariage de la souris

داستان کوتاه به زبان فرانسه _ Le mariage de la souris

    این یه داستان کوتاه به زبان فرانسه با زبان خیلی ساده است که برای کودکان بسیار مناسب است. ترجمه آن شاید کمی خنده دار باشد چون این داستان مناسب کودکان است. قصد ما تهیه ی یه متن ساده فرانسوی برای نو آموزای زبان فرانسه بود

    Le mariage de la souris

    Il était une fois un papa et une maman souris
    qui avaient une très jolie petite fille.
    La petite souris grandit entourée de l'amour de ses parents, quand la petite souris fut en âge de se marier, les parents reçurent de nombreuses demandes en mariage. Mais ils refusèrent en disant: Nous n'avons pas l'intention de marier notre fille si merveilleuse à une souris ordinaire.

    ازدواج خانم موشه

    روزگاری یه بابا موشه و یه مامان موشه بودند

     که یه دخترک خیلی زیبا داشتند.

    موش کوچولو در کانون عشق والدینش بزرگ شد،

    وقتی موش کوچولو به سن ازدواج رسید، والدینش

    پیشنهادهای زیادی برای ازدواج اون شنیده بودند، اما

    با  گفتن اینکه: ما قصد نداریم دختر خارق العادمون با

    یه موش معمولی ازدواج کنه، پیشنهادشون را رد می کردند.

    Un jour, papa souris s'adressa à maman souris
    qui tricotait au soleil.
    Ma chère à ton avis, qui serait le plus apte
    à devenir l'époux de notre fille ?
    Selon moi, notre fille devrait épouser le soleil,
    car il est plus gros que personne au monde répondit maman souris.

    یه روز بابا موشه رو به مامان موشه که زیر آفتاب بافتنی می بافت گفت:

    عزیزم، بنظرت چه کسی برای همسری دخترمون لایق تره؟

    مامان موشه جواب داد: بنظر من، دخترمون باید زن خورشید بشه،

    چون که از هر کس تو دنیا بزرگ تره.

     

    Aussitôt, papa souris appela le soleil:
    Monsieur le soleil,
    j'ai quelque chose à vous demander !
    Puisque vous êtes le plus puissant et le plus gros de tous, voudriez-vous prendre notre
    fille pour épouse ? C'est très gentil à vous, mais il existe quelqu'un de plus fort que moi ! répondit le soleil avec un sourire.
    Qui peut bien être plus fort que vous demanda papa souris.

    بابا موشه بلافاصله خورشید را صدا زد و گفت:

    آقای خورشید،

    چیزی هست که از شما تقاضا دارم!

    از اونجا که شما از همه قوی تر و بزرگ تر هستین،

    ممکنه دختر عزیز ما را به همسری انتخاب کنی؟

    خورشید با لبخندی جواب داد: شما لطف دارید،

    اما یکی هست که از من قوی تره!

    بابا موشه پرسید: کی می تونه از شما قوی تر باشه؟

     

    C'est le nuage, répondit le soleil; et à l'instant même apparut un nuage sombre qui le cacha. Vous avez vu ? dit le soleil, lorsqu'un nuage me cache, je suis complètement à sa merci.
    Alors, papa souris s'adressa au nuage:
    Monsieur le nuage,
    j'ai quelque chose à vous demander !
    Puisque vous êtes le plus fort du monde,
    je vous prie de prendre ma fille pour épouse !

    خورشید جواب داد: اون ابره.

    و ناگهان یک ابر سیاه ظاهر شد و خورشید را پوشوند.

    خورشید گفت: حالا دیدی؟ چون که یه ابر من را پنهون می کنه ازش تشکر می کنم.

    پس بابا موشه رو به ابر گفت:

    آقای ابر،

    از شما یه خواهش دارم !

    چون که شما تو دنیا قوی ترینید،

    از شما خواهش می کنم دختر من را به همسری انتخاب کنید!



    Le nuage répondit avec un signe de la main:
    Ce n'est pas vrai !
    Le vent est beaucoup plus fort que moi !
    Et, tandis qu'il parlait, le vent arriva en sifflant.
    D'une grande rafale, il poussa le nuage au loin.
    Papa souris se tourna vers le vent:
    Monsieur le vent, vous êtes le plus fort du monde;
    je vous en prie, épousez ma fille !

    ابر همراه با علامت دستش گفت:

    واقعیت نداره، باد خیلی از من قوی تره!

    و همینطور که ابر اینا می گفت، باد زوزه کشان از راه رسید.

    با یه فوت قوی، ابر را به خیلی دورتر هل داد.

    بابا موشه برگشت رو به باد و گفت:

    آقای باد، شما توی دنیا قویترین هستید.

    ازتون خواهش می کنم با دخترم ازدواج کنید!

     

    C'est faux ! dit le vent.
    Le mur est plus fort que moi ! Il ne bouge pas, même si je souffle de toutes mes forces pour essayer de le renverser. Le vent souffla contre le mur avec un sifflement très fort, mais le mur se contenta de sourire et ne bougea pas d'un pouce. Alors papa souris demanda au mur:
    Monsieur le mur, vous êtes le plus fort du monde.
    Je vous prie d'épouser ma fille !

    باد گفت: اشتباهه!

    دیوار از من قوی تره!

    حتی اگه من با تمام قدرت برای خراب کردنش بوزم، اون تکون نمی خوره.

    باد با یه وزش شدید رو به دیوار فوت کرد، اما دیوار

    به یه لبخند رضایت داد و یه اینچ هم تکون نخورد.

    پس بابا موشه از دیوار پرسید:

    آقای دیوار، توی دنیا شما قویترین هستید.

    ازتون خواهش می کنم با دخترم ازدواج کنید!

     

    Mais non, il n'est est rien ! dit le mur:
    Le souriceau que voilà est plus fort que moi !
    Avec ses dents, il peut me faire très mal !
    Et soudain, le mur hurla de douleur.
    Un souriceau lui grignotait un coin avec
    ses dents pointues.

    دیوار گفت: اما نه، اینکه چیزی نیست!

    این موش جوونی که اینجاست از من قوی تره!

    می تونه با دندوناش من را خیلی خراب کنه!

    و یه دفعه دیوار از درد فریاد کشید.

    یه موش جوون با دندونای تیزش دیوار را از یه گوشه می جوید.

     

    Papa souris annonça immédiatement
    que sa fille allait épouser le souriceau et
    ils vécurent heureux à jamais.

    بابا موشه بلافاصله اعلام کرد که دخترش با اون موش جوون ازدواج می کنه

    و برای همیشه با خوشی زندگی کردند.

     

    قصه ی ما بسر رسید کلاغه به خونش نرسید. بچه های عزیزم خوب بخوابید و خوابای خوش ببینید.

      دوشنبه 28 مرداد 1392         ساعت 07:00 ق.ظ            نظرات